ID : 9859615

حاشیه نگاری یک بسیجی از دیدار با مقام معظم رهبری/ من یک«دیدار اولی» هستم


من یک دیدار اولی بودم که شوق داشتم. شوق یک دیدار تازه؛ اما از شوق که می گذری، نوبت به اشتیاق می رسد؛ یعنی هزار هزار شوق مجدد برای آن که یک بار دیگر هم دیدارت میسر شود و یقین دارم که دیدارهای دوباره فراهم خواهد شد.

به گزارش یزد آوا به نقل از دانا، دارم از سر کوچه ای که مرا به تو می رساند، آرام آرام سمت دلهره می روم. انگار که دعوتی خصوصی است و تو فقط مرا خوانده ای، غافل از این که در خیل تو، بسیارند مشتاقانت.


خوب که نگاه می کنم دور و برم را می بینم که جزء آخرین نفراتی هستم که وارد حسینیه می شوم. یک روز پیشتر اصلا قرار نبود دچار حادثه دیدارت شوم. آمده بودم مثل هر روز بی حادثه و تکراری، تا دوباره برگردم. اما حاج حمید که از راه رسید و گفت فردا دارم میروم دیدار آقا، پشت سرش حسرتی راه انداختم و جاری کردم و انگار همین حسرت بود که نگهش داشت. برگشت گفت: برای تو هم کارت گرفته ام آماده باش برویم.


می دانستم که شوخی نمی کند. چون هیچ وقت قرار نیست سر چنین موضوعی باهم شوخی داشته باشیم. گفتم حاجی خیلی دیر است، نمی رسیم. حالا کم کم داشتم سمت دلهره می رفتم. به گفته حاج حمید من یک "دیدار اولی" بودم. همیشه اتفاق اول، دلهره آمیز تر است. حاج حمید می گوید: اجر و قرب "مکه اولی ها" بیشتر از سایرین است، تو هم به همانها می مانی.


از دور دست های  این سرزمین تا حوالی خیابان فلسطین تهران، آمدن برای دیداری که خاطره ای ماندگار خواهد شد، مدت زمانی دارد بسیار طولانی. اندازه هزار بار چشم بستن و باز کردن که شاید زودتر این فاصله ها را پشت سر بگذاری. من این سوی حادثه دیدار تو، دارم شوق شوق سمت تو می آیم. و ناگهان از در حسینیه داخل می روم. حاج حمید را پشت سر گذاشته ام و اصلا یادم نمی آید که این بنده خدا مرا به این ضیافت دعوت کرده است.


ما جز آخرین نفراتی هستیم که وارد حسینیه می شویم و سریع باید این عقب ماندگی را جبران کنم. طبیعی هم است که در میان این مشتاقانی که جنسشان بسیجی است، ما عقب مانده باشیم. درست زمانی می رسیم که اندکی زمانی  به فرمایشات آقا مانده است. و چه خوب است که قبل از فرمایشات آقا رسیدیم.


به نام اولین دیدار و به نام لحظه ای که وارد صحن حسینیه می شوی و به نام اولین بسم الهی که می گویی و اولین صلواتی که می فرستی، چشمهایم به سوی تو باز می شود. شما را می گویم که در فاصله ای دورتر از نگاهتان ایستاده ام و حالا باید این فاصله ها را تحمل کنم. تقلاهایم برای آن که کمی نزدیک تر بیایم به جایی نمی رسد و مجبور می شوم همان آخرها بنشینم و دل بسپارم به آنچه خواهی گفت. چفیه را دور گردنم می اندازم و تازه می بینم این آدمها چقدر اینجا نزدیک به هم و شبیه هم اند.


در میان این همه بسیجی مشتاق، نزدیک تر رفتن امری محال می نماید. این ها سالهاست که در صف عاشقانگی تو، نوبت گرفته اند و تازه کارها در چنین جایی، راه به جایی نمی برند.


من یک دیدار اولی هستم و ناشیانه تر از همه دارم به تو نگاه می کنم و احساسم را که کنار می گذارم تازه می بینم جلوه ای دیگر از شکوه تو را که سیاستمداری کهنه کار و انقلابی چنان استوار سخن می گوید و هراسی ندارد از این که بگوید "اسراییل هیچ گاه امنیت را به خود نخواهد دید و هر روز نا امن تر خواهد شد". اینجاست که صدای تکبیر بلند می شود. و بی ان که بدانی، چرا، هم نوا شده ای با جمعیت.


چه قدر استوار و محکم، آمریکایی ها را "بداخلاق" می خواند و چه راحت انگلیسی ها را در مذاکرات، "موذی تر از همه " توصیف می کند. پیرمرد بسیجی که کنار من نشسته است، می گوید: "اینها از یک قدرت درونی نشات می گیرد و از یک روح بزرگ بر می خیزد که اینگونه استوار می نماید. "و ناگهان وقتی می رسد به آنجا که به امریکایی ها می گوید: "ما احتیاجی به اعتماد شما نداریم و آب ما با مستکبرین در یک جوی نمی رود"، همین پیرمرد  بسیجی همجوار با من با صدای بلند فریاد می زند: تکبیر!


آن که در برابر خودم می بینم و از فاصله ای نزدیک تر از همیشه درکش می کنم، تلفیقی بین احساس و عقلانیت و مهربانی و عزت و اقتدار است که بسیجیان را گرد خود جمع کرده و به این بهانه دارد جهانی را به حق، به چالش می کشد. این تلفیق و این ترکیب فقط برازنده رهبری است که حتی در میان فرمایشات مقتدارنه اش، گاه با حاضران، شوخی نیز کرده و فضا را تلطیف می کند.


من یک دیدار اولی بودم که شوق داشتم. شوق یک دیدار تازه؛ اما از شوق که می گذری، نوبت به اشتیاق می رسد؛ یعنی هزار هزار شوق مجدد برای آن که یک بار دیگر هم دیدارت میسر شود و یقین دارم که دیدارهای دوباره فراهم خواهد شد.


انتهای پیام/ص




Your Rating
Average (0 Votes)
The average rating is 0.0 stars out of 5.